منگر چنین بیگانه بر گورم
چه میخواهی ...چه میجویی دراین کاشانه عورم
چسان گویم... چسان گویم حدیث قلب رنجورم
از خوابیدن.... در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ... چه میدانی که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و
من زندانی زورم.کجا میخواستم مردن!!!
حقیقت کرد مجبورم.
چه شبها تا سحر "عریان "به سوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم
فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم
ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم
همان دهری که با پستی به دندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم انسانم
شکست و خورد شد افسانه شد روزم به صد پستی
کنون ای رهگذر...
به جای گریه بر قبرم در قلب این سرمای سرگردان بکش باخون دل دستی
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی
که تا بیرون کشم...
ازقعر ظلمت نعش آزادی


